محمد ابراهيم آيتى

596

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

فرمود : اگر من كشته شدم امير سپاه تو خواهى بود . سپس در مقابل وى به جنگ ايستاد و او را كشت و همچنان پيش رفت تا بتها را شكست ، و به « طائف » نزد رسول خدا بازگشت . رسول خدا با رسيدن وى تكبير گفت ، و مدّتى با وى در خلوت به گفتگو پرداخت ، چنان كه گلهء بعضى از صحابه را از رسول خدا برانگيخت [ 1 ] . سه داستان عبرت‌انگيز مقريزى مىنويسد : هنگام رفتن به « جعرّانه » ، « أبو رهم غفارى » كه نعلين درشتى در پاى داشت ، و شترش پهلوى شتر رسول خدا حركت مىكرد ، چنان شد كه شترش به شتر رسول خدا پهلو زد ، و كنار نعلين او ساق پاى آن حضرت را آزرده ساخت . رسول خدا گفت : پاى مرا به درد آوردى . آنگاه تازيانه‌اى بر پاى « أبو رهم » زد و فرمود : پاى خود را عقب ببر . « أبو رهم » مىگويد : بسيار نگران شدم كه مبادا دربارهء من آيه‌اى نازل شود ، و چون به « جعرّانه » رسيديم به بهانهء شتر چرانى بيرون رفتم ، با آن كه نوبت من نبود كه مبادا فرستادهء رسول خدا مرا بخواهد . شب كه بازآمدم و سؤال كردم گفتند : رسول خدا پى تو فرستاد و نبودى . گفتم : به خدا قسم : همان است كه از آن بيم داشتم ، آنگاه با نگرانى نزد وى رفتم . گفت : پاى مرا به درد آوردى و تازيانه‌اى بر پاى تو زدم . اكنون اين گوسفندان را بگير و از من راضى شو . « أبو رهم » مىگويد : رضاى او نزد من از دنيا و آنچه در دنيا است بهتر بود [ 2 ] . نظير اين قضيّه در بين راه براى رسول خدا با « عبد اللّه بن أبى حدرد » پيش آمد . چون رسول خدا به منزل رسيد ، او را خواست و گفت : ديشب با عصاى خود تو را به درد آوردم اين گوسفندان را عوض آن از من قبول كن . و چون گوسفندها را شمرد ، هشتاد گوسفند ميشينه بود [ 3 ] .

--> [ 1 ] - ارشاد ، ص 69 . م . [ 2 ] - امتاع الاسماع ، ج 1 ، ص 420 ، چاپ قاهره 1941 م . م . [ 3 ] - مرجع سابق ، ص 421 . م .